X
تبلیغات
رایتل

پهره..وبلاگ فرهنگی هنری وادبی بلوچستان

بشکفد غنچه و گل

بشکفد غنچه و گل

وحشی بافقی

باز وقت است که از آمدن باد بهار

بشکفد غنچه و گل خیمه زند در گلزار

آید از مهد زمین طفل نباتی بیرون

دایه ابر دهد پرورش او به کنار

دفتر شکوه گل مرغ چمن بگشاید

که چها می کشم از جور گل و خواری خار

لب به دندان گزد از قطره شبنم غنچه

که نکو نیست ز عاشق گله از خواری یار

نرگس از باد زند چشمک و گوید که بنال

که اثرها بکند عاقبت این ناله زار

جدول آب نگر داغ دل از برگ سمن

غنچه تازه ببین خنده زن از باد بهار

این به رنگی است که عاشق بنماید ساعد

وان به شکلی است که معشوق نماید دیدار

لاله راغ که دارد خفقانش خسته

نرگس باغ که سازد یرقانش بیمار

هیچ یابی که چرا عنبر تر کرده به مشک

هیچ دانی که چرا بر لب جو کرده گذار

تپش قلب ز عنبر کند این یک چاره

زردی چشم ز ماهی کند آن یک تیمار

زاغ انداخت به گلزار چنین آوازه

که اینک از کشور وی خیل خزان گشت سوار

برگ داران شکوفه شده همراه نسیم

می نمودند سراسیمه ز هر گوشه فرار

بید لرزان شد و پنداشت پی غارت باغ

سپه برف فرود آمد از این سبز حصار

می کند فاخته فریاد که در باغ چرا

دست زور از پی آزار برآورد چنار

نیست بیمش که به یک دم فکند دستش را

ظلمت ظلم ز آیینه دوران به کنار

کان دم از ریزش خود با کف جودش می زد

لیک چون دید سحاب کرمش گوهر بار

کرد پهلو تهی از مردم و شد گوشه نشین

تا که از سرزنش خلق نیابد آزار

مخزن پر گهر و دست گهرپاش تورا

که یکی بحر محیط است و یکی ابر بهار

بحر می گفتم اگر بحر بدی پر گوهر

ابر می خواندم اگر ابر بدی گوهربار

کامرانا نظری کن که ز پا افتادم

دستگیرا شدم از دست چنینم مگذار

در گذر از سر این نکته سرایی وحشی

واندر این مجلس فرخ به دعا دست برآر