X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

پهره..وبلاگ فرهنگی هنری وادبی بلوچستان

سه نسل تحصیلکردگان بلوچ در پیشگاه

سه نسل تحصیلکردگان بلوچ در پیشگاه "نقد از درون"!

رازگو بلوچ

هدایت مالیخولیایی خوش قلم، ایرج میرزای فحاش اهل شعر، کسروی گمراه، میرزا ملکم غربزده، آل احمد منتقد و شریعتی شورشی؛ این شاید نه کلکسیون خوب و جامعی از تحصیلکردگان اهل فکر نسل اول ایران باشد و نه این توصیفات تند و جهت دار لزوما درست باشند. اما همه اینها نشان از یک واقعیت دارد: درسخواندگان نسل های پیشین در همان جامعه سنتی و در عین حال سرگشته ایران صده گذشته و پیش رو، نقش خود را ایفا کرده اند.

هدایت زندگی تلخ و نا ارامی داشت؛ ولی می دانست برای ماندگار شدن باید نوشت و نترسید از تابو شکنی و طرح فکر نو و لو تلخ و دردناک. ایرج میرزا که تابو شکنی را تا سرحد فحاشی عریان پیش برده بود. چون می دانست جز این نمی شود از رکود و جمود فریاد کرد. کسروی به غلط یا صحیح تابوهای مذهبی را هدف گرفت و از توشه و نقدینه تاریخ شناسی اش در آن بهره برد. میرزا ملکم طرح ایده های عملی در سیاست و فرهنگ کرد، درست یا غلط. آل احمد به ناگاه بر هم دوره هایش شوریده و نقدی بر نقد از درون ساز کرد. شریعتی آمد و پس از سعی خطا چاره در آن دید که کودک درونش را ردایی مکتبی پوشانده و گوهر ماوراء الطبییعه را از نالایقان راکد سنتی در ربوده و وجه نفوذ تفاخرش بر همدوره های تجدد گرا قرار دهد.

هر یک به شیوه ای رفتار کرده بود. هر یک سعی و خطای خاص خود را داشت. ولی حقیقت این است که نقد و در حقیقت نقد از درون همیشه جاری بود. فقط به تفاخرات تاریخی و لفظ پردازی و ادب نصیحتگرای رایج و سیاست و نظامی گری نبود که تحصیلکردگان خود را مشغول می داشتند. اگر نه جامعه راکد تر از این که هست می ماند. اندیشه تغییر و تکامل یا همان نقد از درون همیشه راهنمای جوامع بوده است و جز این چاره نیست. اما حالا سوال این است: چرا نقد از درون در میان تحصیلکردگان بلوچ شکل نگرفت؟

طبق تقسیم بندی من می شود سه نسل تحصیلکرده برای بلوچ متصور شد. نسل اول، نسل پیش از انقلاب بود که به نظر من اتفاقا پویا و فعال بود. حالا به نفع انقلاب یا علیه آن، و یا گاهی بین این دو سو. با وجود کمبود فوق العاده شدید مراکز آموزشی و اهتمام به امر سواد، به نظر من نسل اول با آن بدنه لاغر و عده کمش به خوبی توانسته رد پایی از خود در تاریخچه معاصر به جای بگذارد و نقش خود را درست یا غلط، با سعی و خطایی که به هر حال بهتر از رکود و درجا زدن است ایفا کند. وقتی سخن از بلوچ و تحصیلکردگان می شود بیشتر نام همین طیف است که در ذهن ها نقش می بندد. شاید مهمترین دلیل این واقعیت زمانه باشد. زمانه ای مشوش که مشوق سیاست ورزی بود. و نبود فرصت های روزمره دیگر. البته دنباله روی از جریانات بیرونی و کمبود اندیشه ورزی خالص نقطه ضعف این مقطع تاریخی است که به دلیل تازه کار بودن شاید نشود چندان بر آن خرده گیری کرد.

نسل دوم همانی هستند که پس از انقلاب برآمدند. یعنی متولد پیش از انقلاب و تحصیلکرده پس از انقلاب. این نسل نه به آرمانی اندیشید و نه برای آن جانفشانی کرد. همه چیز گویا برایش مهیا بود. عده مدارس بیشتر و بیشتر شد. دانشگاه ها کم کمک سر برآوردند و بدنه این گروه فربه و فربه تر می شد. تشکیلات دولتی هم به موازات آن رشدی قارچ گونه به خود گرفته بود و تحصیل کردگان گاه پیش از اخد دیپلم هم شغل شان آماده بود. مراکزی مانند جهاد، نهضت سواد آموزی، آموزش و پرورش، شبکه بهداشت و درمان از کلیدی ترین ارگان هایی بودند که درسخواندگان نوپای بلوچ را در خود فرو بلعیدند. بانک ها فی المثل، با توجه به سیاست بومی گزینی خود ادامه دهنده همین مسیر مانده اند.

نخبگان و اهل ترقی همین دسته خود را به سرعت به دانشگاه ها رسانده و حتی در کسوت استادی و مشاغل مهم دیگر ظاهر شدند؛ بگونه ای که اکنون داعیه پدرخواندگی تحصیلکردگان بلوچ را داشته و مرزخود را با دیگران بستنه و جز از منظر شخصیت های طراز اول اجتماعی و به قاعده رابطه استادی و شاگردی با دیگران تعامل نمی کنند. این گروه با آن که ته لهجه ای آرمانگرایانه را برای روز مبادا حفظ کرده و هنوز هم گاه کلان نگرانه می اندیشند، ولی فرد گرایی و منفعت طلبی چنان شان مضمحل کرده که هرگز طرح و ایده و بازنگری و درون نگری کمرنگی هم از درون این جمع برای جامعه بر نخاست. بلکه برعکس بین سه ضلع یک مثلث سرگردان مانده اند: مثلت دولت، ناسیونالیسم قومی و سنی گرایی! بدیهی است که ضلع دولت که همه منابع را در اختیار دارد جذاب ترین است و مذهب سنی گرایی به دلیل نفوذ اجتماعی اش در رتبه دوم. و قاعده عمومی حفظ همزمان هر دو است تا تضاد درونی و نگرشی خود را حل کنند. طبییعی است که درست یا غلط، ناسیونالیسم قومی به کما رفته باشد.

نسل سوم درسخواندگان بلوچ نسلی است که متولد پس از انقلاب است. این نسل هنوز چون لوح سفید می ماند. نه جو سیاست زدگی او را در بر گرفته و و نه فرصت ها و منافع بر سرش باریده اند. او باید راه سوم را برگزیند. ولی آیا تا به حال چنین بوده است؟ هنوز پاسخ به این سوال زود است ولی خوش گمانی چندانی هم در این باره دیده نمی شود. در بدبینانه ترین حالت این نسل سوم را می شود نسل منفعل دانست. امید که اینگونه نباشد. برای رفع سوء تفاهم باید گفت نگارنده از نسل دوم است.